رقابت فئودالهای ریش دار و بی ریش

۱۱۸۶۰
۲۴ فروردین ۱۳۹۵
۰

از آنجا که انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ و سیره عملی دو نفر اول قدرت در ۳۷ سال اخیر جمهوری اسلامی، امام خمینی و آیت الله خامنه ای، بر هویتی «فلسفه سیاسی» استوار بوده و نزاعهای عمده صدر انقلاب ایران ریشه های «ایدئولوژیک» و «اعتقادی» داشته است و بویژه «روشنفکران و اندیشمندان» و «اسلام شناسی خاص آنان» نقش اصلی را در رویدادهای سیاسی معاصر ایران از مشروطیت تا کنون ایفا کرده است، اغلب چنین تصور می شود که مناسبات سیاسی در جمهوری اسلامی از «هویتی بنیادین» و «نظری» برخوردار است و این «سویه های اعتقادی و ارزشی» و «مکاتب فکری» هستند که اراده های فردی و جمعی را بصورت جنبشهای سیاسی و سپس اجتماعی به حرکت در می آورند.

   برخلاف جامعه شناسان و اقتصاددانان و روان شناسان و مارکسیستها و بطور کلی اهالی مدرن علوم انسانی که به کلی رویکرد فوق را «به لحاظ فلسفی» و «روش شناختی» رد می کنند، معتقدم که انتخابات خرداد ۱۳۸۸ را باید «نقطه گردش سیاسی» ایران دانست که ما را از تحلیل فوق الذکر به تحلیل جامعه شناسی سیاسی منتقل می کند. خرداد ۸۸ و قضایای پس از آن نقطه عطفی در تاریخ سیاسی ایران بود که ما را از «سیاست اندیشه- پایه» به «سیاست قدرت-پایه» منتقل کرد. به عبارت بهتر در خرداد ۱۳۸۸ رابطه زیربنا و روبنا در جامعه ایران وارونه شد، رابطه اندیشه سیاسی و قدرت دگرگون شد ودوران جدیدی از سیاست ورزی در ایران آغاز شد که بیراه نیست اگر آنرا «بازگشت به دوران سیاست ورزی فئودالها» یا به تعبیر فارابی «بازگشت به سیاست جاهلی» دانست.

   درست است که تاریخ سیاست در جمهوری اسلامی در دوره پیشا۸۸ هم هیچگان از تأثیرات این نوع سیاست ورزی جدید –که من در یادداشت دیگری از آن با تعبیر «سیاست راست» نام برده بودم[۱]– در امان نبود، امّا دو اتفاق بزرگ سیاسی یعنی دوم خرداد ۱۳۷۶ و سوم تیر ۱۳۸۴ هر بار به مثابه رستاخیزی از سیاست ورزی راستین بهمن ۱۳۵۷ عمل کرد و با دمیدن روحی تازه در مناسبات سیاسی و اجتماعی و مانع شدن از غلبه «سیاست راست» همگان را به بازی کردن در صحنه «فلسفه سیاسی» و بازگرداندنِ کنش سیاسی به مبانی نظری سیاسی و تعیین موضع در قبال وضع تاریخی-اجتماعی ایران وادار می کرد. با این حال با حوادث خرداد ۸۸  فلسفه سیاسی با کشیده شدن به خیابان به «تعصب سیاسی» تبدیل شد و «خشونت» (نرم و سخت) جایگزین «گفتگوی عقلانی» گردید که در چارچوب مناسبات آزاد «جمهوریت» و «دموکراسی انتخاباتی» دنبال می شد.

   در جهان پسا۸۸ اگرچه کارکرد مفاهیم دنیای پیش از آن به ظاهر تداوم می یابد، اما ماهیت آنها به کلی دگرگون شده است. «اصولگرایی و اصلاح طلبی» مهمترین دوگانه فلسفه سیاسی پیش از ۸۸ بود که اینک نه تنها چیزی از درون مایه اصلی سیاست ایرانی را حکایت نمی کند، بلکه به فریب بزرگی مبدل شده است که از یکسو «مسخ سیاست» و «چهره شنیع فئودالیسم سیاسی» را بزک می کند و از سوی دیگر باز آرایی و بسیج هوادارن اعتقادی قدیم این دو مفهوم فلسفه سیاسی و به عبارت بهتر انتقال آنها از دوره قدیم به دوره جدید را بر عهده می گیرد. چنانچه مفهوم «ایدئولوژی» را پایه روایت سیاسی تاریخی خود قرار دهیم، ایدئولوژی در سال ۸۸ از «مطهری» به «بشیریه» یا از «هگل» به «مارکس» منتقل شد. امروز ایدئولوژی همان افیونی است که مارکس آنرا کشف کرد و زندگیش را وقف رسوایی آن نمود.

   وضعیت جدید آنی است که من از آن با نام «رقابت فئودالهای ریش دار و بی ریش» تعبیر می کنم. مهمترین ویژگی فئودالها این است که «سیاست را قدرت معنا می کنند» و «مردم را نردبان قدرت» و انتخابات را «مهندسی افکار عمومی». فئودالها اینطور نیست که عاری از اندیشه سیاسی باشند اما ماهیت اندیشه سیاسی نزد آنان به کلی متفاوت است. فئودالها بنا به اینکه در کدام بخش از ساختار قدرت لانه کرده اند و چه مفاهیمی به بازتولید قدرت آنان می انجامد به تبیین مواضع نظری خود می پردازند. پرواضح است که اندیشه سیاسی نزد ایشان نه «فلسفه سیاسی» که بخواهد مبنا و عیار اعمال و گفتار و سیره ایشان، که «کلام سیاسی» است که توجیه و مشروعیت بخشی به اقتدار ایشان را بر عهده دارد و به کلی از نقد و ارزیابی و برنامه ریزی عقیم است. در اینجا لازم است که برخی وجوه اندیشه سیاسی این دوگونه فئودالها را مورد تحلیل قرار دهیم.

۱)      فئودالیسم سیاسی و اسلام

از نظر فئودالها اسلام چیزی بیش از «مجموعه ای از عقاید و مناسک» نیست که بویژه از منظر فئودالهای ریش دار در مواقع مخاطره می تواند به اهرم مؤثری در جهت مدیریت افکار عمومی مبدل شود. فئودالها همچون اندیشمندان مدرنی چون ماکیاوللی و روسو و دورکیم دین را امری لازم و ضروری برای حفظ همبستگی و بقای اجتماعی می دانند و به همین دلیل عموماً از نهاد سنتی دین یعنی حوزه های علمیه حمایت می کنند با این تفاوت که فئودالهای ریش دار حوزه های علمیه را همچون کلیساهای قرون وسطا می پسندند و فئودالهای بی ریش مثل کلیساهای جهان مدرن بویژه کلیساهای پروتستانی امریکایی.

۲)      فئودالیسم سیاسی و انقلاب اسلامی

از منظر فئودالها انقلاب حادثه ای بود که قدرت را از فئودالهای وابسته به پهلوی به فئودالهای وابسته به حکومت کنونی منتقل کرد. اصولاً فئودالها تاریخ را به صورت «روندی از گردش دولت (به معنای قرآنیِ آن) از فئودالی به فئودال دیگر» می بینند. در این مورد هم تفاوت فئودالهای ریش دار و بی ریش به پایگاه قدرتشان بازمی گردد. به طور کلی با توجه به دوآلیسم بوجود آمده در جامعه ایران معاصر که بویژه بخاطر اجرای سیاستهای مدرنیزاسیون در نیم قرن اخیر تشدید شد، تقسیم قلمرو نانوشته ای میان فئودالهای ریش دار و بی ریش پدید آمده است که فئودالهای ریش دار پایگاه قدرت خود را در اقشار سنّتی تر و فئودالهای بی ریش در طبقه متوسط و اقشار تحصیلکرده و فرنگی مآب مستقر کرده اند. فلذا با توجه به عقاید اقشار سنتی درباره «ولایت» فئودالهای ریش دار انقلاب اسلامی را حول محور «فرامین ولایت» تقی کرده خود را کارگزار ولایت معرفی می کنند و حال آنکه ولایت فقیه نزد آنان نه به معنای «امامت» بلکه به معنای «خلافت» است.  فرامین رهبری از نظر ایشان نه مفاهیمی توپر و برآمده از عقل بلکه شعارها و واژگانی توخالی برای توجیه مشروعیت نظام است. در مقابل فئودالهای بی ریش که به واسطه پایگاه اجتماعی خود امکان چنین خوانشی از ولایت را ندارند، عموماً انقلاب اسلامیِ دوره امام خمینی را بعنوان دوره ای برای گذار از فئودالیسم رژیم سابق به فئودالیسم رژیم جدید معرفی کرده، تمام امکانات خود را برای دفن مقولات متعلق به دهه اول انقلاب و اتصال تاریخ پس از انقلاب به پیش از انقلاب از طریق حلقه های واسطه ای مانند «برنامه های توسعه» به کار می بندند.

۳)      فئودالیسم سیاسی و مدرنیسم

فئودالیسم سیاسی اساساً چه در شکل با ریش آن و چه در شکل بی ریش آن نسبتی با مدرنیته ندارد و ابزار نظری درک آنرا هم در اختیار ندارد با این حال این به آن معنا نیست که فئودالیسم سیاسی به مدرنیته و غرب بی اعتناست. فئودالیسم سیاسی با مدرنیته از طریق آن دسته از عوارض مدرنیته ارتباط می یابد که نقشی در معادلات قدرت داخلی و خارجی پیدا کند. مثلاً فئودالیسم ریش دار با «هتل و مال و منطقه آزاد تجاری و گسترش پهنای باند اینترنت و بانکداری خصوصی و تکنولوژی های نو» و از این قبیل محصولات غربی که نه تنها تهدیدی بر قدرت او نیست بلکه می تواند منشأ اقتدار گردد، نه تنها مخالفتی ندارد بلکه خود کارگزار توسعه آنها می شود. تنها تفاوت فئودالها در مواجهه با مظاهر مدرنیته باز هم به پایگاه قدرت آنها بر می گردد، چه فئودالیسم ریش دار «مدرنیته فرهنگی» را مایه تضعیف پایگاه خود می داند و با آن مخالفت می کند ولی برعکس فئودالیسم بی ریش از آن حمایت می کند. دغدغه های فئودالها درباره مقولاتی مثل خانواده، روشنفکری، کتاب، یا هنر هیچ یک اصالت ندارد چرا که اصولاً اینگونه امور وزن چندانی در معادلات قدرت ایفا نمی کند و صرفاً از جهت اشک تمساح و جور کردن ویترین و تأمین مشروعیت تبلیغاتی به کار می آید.

۴)      فئودالیسم سیاسی و مدرنیزاسیون

مدرنیزاسیون در نظر فئودالهای کنونی آن معنایی را ندارد که نزد محمدرضا پهلوی یا نزد تئوریسینهای وزارت خارجه امریکا در دوران جنگ سرد داشت. مدرنیزاسیون از نظر فئودال یعنی «بسط خود در اقتصاد» و این نه با هدف «توسعه» یا حتی «نوسازی» بلکه با هدف «تقویت پایگاه اقتصادی قدرت» دنبال می شود. در واقع فئودالها به امر توسعه نیز مثل همه امور از منظر معادلات قدرت می نگرند و مفاهیمی چون «آبادانی»، «عمران مناطق»، «پیشرفت علمی»، «تولید ملی»، «خودکفایی»، «اقتصاد مقاومتی»، «الگوی اسلامی-ایرانی پیشرفت» و نظایر اینها که توسط فئودالها به کرّات به کار می رود، همگی باید به روش تبارشناسانه فوکویی مورد رمزگشایی و تأویل هرمنوتیکی قرار گیرد. یکی از بهترین نمونه های آشکار مدرنیزاسیون فئودالی ایرانی «دانشگاه آزاد اسلامی» است که اخیراً توسط همین نهاد بعنوان «برترین دست آورد علمی انقلاب اسلامی ۵۷» معرفی گردید! نسبت دانشگاه آزاد اسلامی بعنوان طراز اول مدرنیزاسیون فئودالی با ریش و بی ریش پس از انقلاب با دانشگاه صنعتی شریف بعنوان طراز اول مدرنیزاسیون امریکایی پهلوی دوم خود به خوبی می تواند ابعاد مهیب و فاجعه بار غلبه ریشه دار فئودالیسم سیاسی بر مناسبات ظاهراً اسلامی را نمایان کند: دانشگاه فئودالهای اسلامی صورتی پوشالی از دانشگاه امریکایی پهلوی است که خود آن نیز صورتی سطحی و کاملاً جهان سومی از مدرنیته بود، با این تفاوت که اینبار نه یک نسخه که هزاران نسخه از این معجون دهشتناک شبه مدرنیزاسیونی-شبه فئودالی در سرتاسر ایران منتشر شده است.

***

داستان بررسی اندیشه سیاسی فئودالهای با ریش و بی ریش (یا همان جریان راست اسلامی) و تبعات تسلط آنها بر نظام جمهوری اسلامی خود نیازمند تحقیقات مفصل و نگارش کتابهاست. اما آنچه در رابطه با انتخابات کنونی نکته تازه ای به نظر می رسد دو تلاش جدیدی است که بطور خاص در این انتخابات به اوج خود رسیده است. مسأله اول اینجاست که این انتخابات را باید اولین انتخاباتی دانست که هیچ «کاندیدای واقعاً سیاسی» در آن حضور ندارد و انتخابات بصورت کامل توسط فئودالها بلعیده شده است. این انتخابات بخوبی نشانه دفع شدن کامل خطری است که از جانب چهره های سیاسی ای چون میرحسین موسوی، محمد خاتمی و محمود احمدی نژاد منافع فئودالها را تهدید می کرد. به عبارت بهتر صحنه سیاسی ایران در این انتخابات «بطور کامل تحت مدیریت درآمده است.»

   نکته دوم به مردم باز می گردد. جز کاندیداهای انتخاباتی مهمترین مشکل وضع سیاسی ایران برای نظم فئودالی، «کنش سیاسی» مردم ایران است، چه مردم ایران همواره به صورت پیش بینی ناپذیری اختیار، اراده آزاد و خواسته های فرامعیشتی و ارزشهای متعالی خود را مبنای انتخاب خود قرار می دهند، به شکلی که امکان مهندسی شدن افکار عمومی در ایران را به امری بسیار مشکل مبدل کرده است. فئودالها در این انتخابات برای حل این مشکل اساسی تدبیری اندیشیده اند و آن کادوپیچ کردن مقوله بسیار زننده «رأی دادن لیستی» برای هر دو پایگاه سنتی و متجدد است. فئودالها به این نتیجه رسیده اند که مردم ایران برای تبدیل شدن به مردم گوسفند صفتی چون مردم امریکا که تنها از ناحیه امور معیشتی تحت کنترل و هدایت قرار می گیرند، نیاز است که مرحله خاصی را از سر بگذرانند. این مرحله خاص که بطور ویژه در این انتخابات در حال وقوع است، «ایدئولوژیک نشان دادن مهندسی انتخابات» و مشروعیت بخشی کلامی و اعتقادی به «رأی دادن توده ای و گله وار» است. چنانچه مردم ایران از این مرحله به خوبی عبور کنند زین پس فئودالها به سهولت بیشتری امکان رسمیت بخشیدن به نظم فئودالی جدید و استحمار ایدئولوژیک ملت برای حفظ دائمی بازی آبی-قرمز دست می یابند، به طوریکه تا چند سال بعد همان تبلیغات اقتصادی و معیشتی و رفاه جویانه –نظیر تبلیغات انتخاباتی امریکا- برای مدیریت انتخابات ایرانی کافی خواهد بود و نیازی به مایه گذاشتن از «سخنان ولی فقیه» که خود می تواند مایه خطری برای بر هم خوردن ثبات باشد، نخواهد بود.

  فئودالیسم سیاسی با شتاب فراوان بالهای خود را برای اختناق کامل فضای سیاسی ایران یا به عبارت بهتر «سیاست زدایی از شهر سیاسی ایران» گشوده است و این تنها «رستاخیز نسل چهارم چپ اسلامی» در سالهای آتی است که می تواند از انسداد کامل انقلاب اسلامی در نظم فئودالی پسا۸۸  جلوگیری کند.



[۱]  ن.ک به یادداشت «جمهوری اسلامی و نیاز به رستاخیز نسل چهارم چپ اسلامی» منتشر شده در وبلاگ سوتک

انتهای مطلبمنبع:

http://badumchi.blogfa.com/post-148.aspx

دیدگاه خود را بیان کنید


1 × سه =